تبليغاتX
علیه خشونت - زندان بهشت گيتي ؟؟!!

با چند ضربه سنگين به در آهني بندوصدايسر كار محمدي كه دادميزد :چاد را تونو سرتون كنييد يكي از مسئولين بند هول هولكي پريد تو وگفت مرد داره مياد چادراتونوسرتون كنيد وخودتونوخوب بپوشونيد. خودمونوعين دلمه لاي چادر پيچيديم وروآ مونوسفت گرفتيم كه ازگزند چشم نامحرم د ر امان باشيم .سركار اومد تو هوا خوري وبراي چند لحظه سكوتي سنگين ودلهره آور برفضاي سرد وملال آور بند مستولي شد يكي از ش پرسيد سر كا ر كا ري داشتيد؟سركار مكثي كرد ونگاهش روي گيتي خيره ماند وگفت : تو آزاد شدي وسايلتو جمع كن وهمراهم بيا .  همه نگاهها بي آختيار متوجه گيتي شد وبا ديدن حالش نيم لبخندمن كه ميرفت تبديل به خنده شادي بشه رولبام خشكيد.گيتي كه درگو شه اي از حيا ط چاي ميخورد باشنيدن حرفاي سركار يك لحظه خشكش زد.ليوان ازدستش افتاد زمين وخرد شد. رنگش مثل گچ سفيد شد وبا وحشت به ديوار تكيه داد. مثل بيد ميلرزيد انگار باورش نميشد به او ميگند. گيج ومنگ بود با صداي تبريك هم بنديهاش به ناگاه سيلاب اشك بود كه برپهناي صورتش  جاري شد با التماس رو به سركار محمدي كرد وبا گريه وناباوري گفت: من؟ من آزاد شدم؟ اما آ خه كجا برم؟ منكه جايي را ندارم كه برم بايد دوباره ول بشم تو خيابون؟ بايد گوشه پارك بخوابم؟ به خدا خسته شدم، خسته از اينكه اين تن دردمند را هر لحظه در اختيار كسي بزارم ديگه ازبوي تعفن خودم وتما م مشتريام عق ام ميگيره حالم بهم ميخوره،اي خدا تا كي بايد عذاب بكشم؟ سر كا ر تو كه خوبي، توكه مهربوني، اين مدت در حقم برادري كردي، خواهش ميكنم بذار به پات بيفتم وخم شد كه پاهاشو ببوسه اما سركارمحمدي اجازه نداد وگيتي ادامه داد: خواهش ميكنم برادري را در حقم تمام كن برو،برو ازشون بخواه آزادم نكنند ،نميخوام آزادبشم ،بذارند بمونم ودستشويها را بشورم، همه بند و هوا خوري  را هرروز تميز ميكنم، پول نميخوام، يك وعده بيشتر غذا هم نميخورم، فقط بذاريد اينجا بمونم وشب بدون دلهره سرموزمين بزارم ، رحم كنيد. اينجا  بين هم جنسام هستم كسي به جسمم كاري نداره ترا خدا سركار ال‏‏‏‏‏‏‏تماس ميكنم.جان بچه هات، جان‏ هركس كه دوست داري اينجا بهشت منه. سركار افسرده وبا تاسف گفت اما نه از دست من ونه هيچ كس ديگه كاري ساخته  نيست. بينوا توزن خوب وبد بختي هستي اما دوران محكوميتت تمام شده بود وبايد بروي . در تمام مدتي كه چند تكه لباس مندرسش را جمع ميكرد آنقدر گريه كرد كه بي اختيار همه را  به گريه انداخت. نميدانستيم چطور تسلايش بديم حرفي براي گفتن نداشتيم  با آن گذشته اندوهبار وآينده سياه وسردتر ازظلمت شبهاي زمستان... وقتي داشت از در بيرون ميرفت برگشت وبا نگاهي  آنچنان پر از حسرت واندوه نگاهمان كرد كه من تاب نياوردم وبه دنج ترين تخت بند پناه بردم وهاي هاي گريستم. يكي از بچه هاي خودمان تعريف ميكرد: يكي ازاون خانم رييسهاي كثيف در آخرين لحظه شماره تلفني به گيتي دادو گفت بگير، اينجا كار براي توهميشه هست برو به سلامت..و گيتي رفت ودر دنياي بيرحم نا عدالتيها  گم شد. يادم به گذشته تلخش افتاد كه چند وقت پيش برام تعريف كرد گاهي هوا خوري كه ميرفتيم من ميرفتم تو نخ زندانيهاي عادي، اول از آنها دوري ميكردم گاهي ازشون ميترسيدم واز بعضي هاشون چندشم ميشد. اما صورت مهربان واندوهبار گيتي ورفتار متفاوتش با ان قد كوتاه وتپلي كه داشت كم كم توجهم را جلب كرد وگاهي پاي حرفاش مي نشستم.  يكي از شبهاكه دلم بدجوري گرفته بود ودرگوشهاي از حياط به زيبايي آسمان كه غرق ستاره بود دل سپرده بودم  اومد و كنارم نشست ساكت وخموش ازش خواستم از زندگيش برام بگه. با د ريغ وحسرت گفت زندگي نه، بگو لجن زار، جهنم، نكبت وبدبختي. ازكجا شروع كنم ؟دهسالم بود كه پدرم مرا به شهر برد وشدم كلفت خانه ارباب، در يازده سالگي پسر ارباب بهم تجاوز كرد ووقتي فهميدند هر چه التماس كردم كه من بيگناهم گوش نكردند ومثل سگ از خونه بيرونم كردند .هنوز دوازده سالم نشده بود دخترم به دنيا آمد ويلان وسرگردان  وبي پول آواره شدم . خانم دكتر ي وضعيتم را فهميد وچون بچه دار نميشد دخترم را به فرزندي پذيرفت به شرطي كه هيچوقت قضيه را لو ندم. دخترم، پاره تنم را به خانم دكتر دادم وبعدشم معلومه مثل تمام زنان بي لانه وكاشانه وبي پناه مجبور به تن فروشي شدم، چاره ديگري نداشتم بعداز

آن رسوايي نه خانواده ام مرا پذيرفتند ونه جايي بهم كار دادند وكسي هم حاضر به ازدواج با من نشد وشدم اين كاره .دخترم را گاهي بدون اينكه خودم را معرفي كنم تو مطب ميديدم، الهي قربونش برم براي خودش خانمي شده. وبا گريه ادامه داد: دارم در حسرت يكبار بغل كردن وبوسيدنش ميسوزم اما نميخوام اينده شو خراب كنم، حق ندارم مگه نه ؟ ومن با بغضي كه داشت خفه ام ميكرد گفتم آره حق داري. ميگفت سالها  ان كار را ادامه دادم ولي هربار كه سر قرار ميرفتم صد بار ميمردم وزنده ميشدم ومرگمو ازخدا ميخواستم اما انگار خدا هم مرا ازياد برده  بود.سي و پنج سالمه وبيست و دوساله تو لجن زندگي ميكنم .ميدونم يك روز هم جسد يخ زده ام را توهمين لجن زار پيدا ميكنند وشهرداري گوشه ايي چالم ميكنه اما اگر كسي دلش بسوزه وبه جسدم نگاه كنه انتظار رو توچشمام ميخونه كه به نقطه اي براي ديدن دختر عزيزم متنظرانه خيره شدن . سالها از اون شب ميگذره  وهزاران گيتي بار سنگين خفت وننگ را چه حقيرانه بر دوش ميكشند واز خود ميپرسند :كيست ياريم دهد تا از اين منجلاب رهايي يابم كجاست آنروزهاي خوب وزيبايي كه لبخند را برلبان پژمرده ام بياورد؟ كجاست؟كجاس...ت؟

پروين.آبانماه 85

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط پروین |